زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... خاطراتی به سختی دیروزو به شیرینی امروز ...

1391/12/5 16:22
نویسنده : مامان رادين
142 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام پسر قشنگم ...

این پستی  رو که برات می نویسم ، همه خاطرات سختیه که  از زمان تولدت تا حالا بهم گذشته، که دیشب موقع خواب از ذهنم مثل برق گذشت و الان که دارم تایپش می کنم دقیقاً این سنی هستی

 

 

می گی چرا دیشب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 داستان از این جاشروع شد که ؛

شب قبل تصمیم گرفتیم بابایی رو  دعوت کنیم تا  بعد از مدتها رو تخت بخوابه ، بابایی هم قبول کرد اما خیلی زود به دلیل کمی جا دوباره رفت پائین خوابید نیشخند آخه روز به روز بزرگتر می شی و سهمت از تخت دو نفره به دو سوم رسیده و فکر کنم منم کم کم پرت کنی پائین متفکر قبل از دنیا اومدنت  سهم من از تخت دو سوم بود با اومدنت تو دلم سهم من روز به روز بیشتر می شد و حالا که بابایی سهمشو داده به منو و شما ، کمکم داری مالک صد در صدی میشی قند عسلم ...

امروز عصری همسایمون به خاطر دنیا اومدن نی نی شون برامون گوشت قربونی آورده بود و تولد یه دخمل خوشکل رو که البته هنوز ندیدمش رو بهمون خبر داد ...

 

شب که از خونه بابا احمد اینا برگشتیم و بعد از انجام یه سری کارها  ، اماده خواب شدیم  بازم به بابایی تعارف زدم که بیاد رو تخت ولی بابیی گفت از همون اول سنگین رنگین پائین بخوابم بهتره، بعد از اینکه نیم ساعتی تو جامون باهم بازی کردیمو و کلی از کارهات خندیدم ، بلاخره خوابیدی و من غرق در تماشای معصومیت کودکانه تو ، چشمم به پنجره اتاق  همسایمون افتاد که به خاطر  وجود پاسیو روبروی پنجره اتاق خواب ما قرار داره ...

یاد نی نی شون افتادم و ناخوداگاه یاد خاطرات سخت اما شیرین اونروزها افتادم ...

 

یاد  اولین شب تولدت که از شوق حضورت کنارم ، خواب به چشمام نیومد و با اینکه باید استراحت می کردم تا زود تر خوب بشم اما تا صبح فقط بهت نگاه کردم ...

یاد روز اولی که اومدی تو خونمون و به خاطر ورودت به خونه زندگیمون  با وجود خستگی زیاد برات یه جشن کوچولو  گرفتیم ...

یاد دومین شبی که پا تو این دنیا گذاشتی افتادم که از شدت بی خوابی غش می کردم اما همش مثل یه نگهبان که باید همه حواسش  به نگهبانیش باشه از خواب می پریدم و تا مدتها چشمم به تو بود که راحت و آسوده خوابیده بودی ...

یاد سختیهای فرایند شیردهی که فقط هر مادری میدونه چه اتفاقاتی  سختی براش میوفته ...

یاد هفتمین شب تولدت که دچار کولیک شدی و بعد از اون هر چند وقتی و بعد هم تقریباً هر شب

یاد شب بیداری های من و بابایی برای گردوندنت و آروم کردنت  با وجود خستگیهام تو طول روز و خستگی بابایی از کار و خوب نخوابیدنش برای رفتن سر کار...

یاد بی خوابی ه او خستگی ها ی چهار ماه اول تولدت ...

یاد چند شبی که سرما خورده بودی و خیلی شبهای سختی بود برامون ...

یاد واکسن زدنهات که بعدش بی قراری رو برات همراه داشت و نگرانی های من به خاطر اینکه مبادا تب کنی و بعد دچار تشتج بشی و هزارن حادثه دیگه که همه رو هر دفعه به ذهنم میاوردم و با اضطراب این لحظات رو می گذروندم تا به پایان برسن...

یاد سختیهای موقع دندون در آوردنت که به خاطر درد لثت مدام نق می زدی و بهونه می گرفتی و هیچ کاری از دست من و بابایی بر نمیومد تا بلاخره دندون در آوردی ...

یاد زمین خوردنهات و سُر خوردنهات رو زمین که به خاطر کسب مهارت تو راه رفتن بود ...

و یاد شبی رو که از رو راحتی پرت شدی پائین روی سرامیک و یکمی بالا آوردی و بعد راهی بیمارستان شدیم تا عکس بیندازیم از سرت و تا گرفتن جواب عکس من رو زمین نبودم ...

 

واااااااااااااااااااای که مادری   کردنچقدر سخته و مادر چقدر بزرگه!!!!!!!؟؟؟؟؟؟

همه این خاطرات سخت رو با نگاه به پنجره همسایه تو ذهنم مرور کردم ...

خدا رو شکر که تموم شد و خدا بهم کمک کنه تا مابقی سختیها رو هم تحمل کنم ...

مادرانه های من فقط و فقط  16 ماهه است و تو این فاصله انگار خیلی یر تر شدم ...

دلم برای مامان عزیز خودم می سوزه که 28 ساله هر روز با دغدغه به خاطر من صبح رو به شبی میرسونه و 22 ساله که شب رو با دغدغه  های مادرانه اش برای برادرم به صبح می رسونه ...

بعضم ترکید و برای مامانم عاقبت بخیری خودم و برادرمو آرزو کردم تا شاید از دغدغه هاش کم بشه و راحت زندگی کنه ...

... اما باز هم مادر یعنی دغدغه برای فرزند ...

با بر داشتن نگام از پنجره دوباره صورت ماهت رو دیدم و خوشحال شدم

 که مادرم

که همین سختی ها مادرم کرد

که حالا بزرگ شدی و  خاطرات به سختی دیروزم با بزرگ تر شدنت و با دیدن روی ماهت به شیرینی امروز تبدیل کرده

 پسر گلم ،آرزو می کنم تمام سختی هات مال من باشه تا تو زندگیت  موفق باشی

و

 تموم سختی های امروزم به شیرینی آینده تبدیل بشه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)